أبو المكارم محمود بن أبي المكارم حسنى واعظ

312

دقائق التأويل و حقائق التنزيل ( فارسى )

الّا امّت محمّد را ؛ نه بيني كى يعقوب را چون آن واقعه پيش آمذ استرجاع نكرد - يعنى به حضرت خذا به گفتن « انا للّه » باز نگشت - و گفت : « يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ » ؟ « اسف » سختى اندوه بوذ ؛ و گفته‌اند : اشدّ الحزن باشذ ، على ما فات ، بر چيزى كى فوت شذه باشذ ؛ و الف بدل است از ياء اضافت و معنى چنين بوذ : يا اسفى تعال فهذا أوانك ، اى اندوه و شدّة آن ! بيا كى وقت تو اكنون است . « وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ » گفته‌اند : انقلبت الى حال البياض ، اى عميتا ، فغطّى البياض 2226 سواد الحدقة ، يعنى چشمش منقلب شذ ( 624 ) بسپيذى ، يعنى كور شذ ؛ سپيذى چشم سياهى بپوشيذ . بيشتر مفسران برآنند كى ذهب نور بصره و صار أعمى ، نور چشمش برفت و كور شذ - حاشاه ! - ؛ و بعضى برآنند كى قوّة باصره‌اش ضعيف شذ ؛ و بعضى گفته‌اند : ضعف بصره لبياض حصل فيه من كثرة البكاء ، يعنى چشمش ضعيف شذ از جهت اسپيذى كى از كثرة گريه در آن پديذ آمذ . حسن گويذ : از آنگاه كى يوسف از حجر پدر بيرون رفت تا وقت ملاقات ايشان رسيذ هشتاذ سال بوذ ؛ لم تجفّ 2227 عينا يعقوب و ما على وجه الأرض أكرم على اللّه من يعقوب - عليه السّلم - ، چشم او از گريه خشك نشذ و باز 2228 نه استاذ و در همه روى زمين از يعقوب بر خذاى - تعالى - گرامىتر نبوذ . مصنّف كتاب گويذ : خذاى - تعالى - انبيا را از رنجهايى كى محلّ نفرت خلق بوذ ازيشان ، مصون و محروس داشته است و نشايذ كى خذاى - تعالى - پيغمبرى را بدعوة خلق فرستذ و او را كور يا شل يا كر يا گنگ [ كنذ ] يا رنجى بوى دهذ كى مردم را از ديذن كراهيتي و نفرتى پديذ آيذ زيرا نبى و رسول از جهت دعوة فرستاد و چون ايشانرا برنجى ( 625 ) گرفتار گردانذ كى در طباع از آن نفرت پديذ آيذ ، متابعت وى نكنند و از وى اعراض آيند ، چنانك امروز مشاهده مىكنيم كى اگر ناقصي در محفلى حاضر بوذ البته حاضران را از وى نفرت و تفزّر ظاهرا مىبينيم و در نفس انسانى هر نقصان كى واقع شوذ عيب بوذ و معيوب نيز از خلق البتّه منفعل بوذ و انبيا ازين عيوب بايذ كى خالي و عارى باشند ، بلك اگر كسى از امّت بعيبى جسمانى و نقصى بدني درافتند بقوة معجز از ايشان رفع كنند و بردارند ؛ پس اعتقاد آنست كى انبيا از عيوب بدني مصون و محروس‌اند .